تولدی دوباره
ای نسیم پر عطر کوهساران,کو؟لیلای ما؟
انتخاب چنين قلهاي براي صعود از نظر همه يك حماقت بود اما او طي سالها تمرين حالا خودش را در حدي ميديد كه بتواند به يكي از قلههاي 8000 متري هيماليا يعني نانگاپاربات صعود كند. نانگاپاربات كه ميگويي بايد لرزه بر اندامت بيفتد چون دومين كوه سخت دنيا براي صعود است. حالا اين كوه با ديوارهها و صخرههاي قدر اش تنها انگيزهي ليلا ميشود و تصميم ميگيرد كوهي را كه تا به حال هيچ زني از كشورش به قصد آن عزيمت نكرده، فتح كند. احتمال صعود 10 درصد است اما او خودش را بر فراز قله ميبيند و چنان با اعتماد به نفس و اقتدار شروع ميكند كه نانگاپاربات او را با آغوش باز ميپذيرد. او تصميم گرفته تنهايي به اين قله صعود كند، هر چند بعدها چند مرد هم به گروهش مي پيوندند و با او راهي ميشوند اما حتا گرفتن چنين تصميمي روحيهي خاصي ميخواهد. او ميگويد ميخواهم ببينم سقف توانم كجاست و تا جايي كه امكان داشته باشد آن را امتحان ميكنم. ليلا در برنامهي نانگاپاربات كه با حمايت باشگاه دماوند و شركت نارون آرا برگزار ميشود، سرپرست يك گروه هفت نفره است. اعضاي اين گروه كه همگي مرد هستند، كاظم فريديان، سامان نعمتي، سهند عقدايي، احسان پرتوي نيا، حسين ابوالحسني، و محمد نوروزي نام دارند. اما متاسفانه يكي از همگروهيهاي آنها (سامان نعمتي) در ماجرايي كه از زبان خود ليلا اسفندياري ميشنويم در نانگاپاربات ناپديد مي شود و ديگر کسي او را پيدا نمي کند. براي روح بزرگش آرزوي آرامش داريم ليلا اسفندياري، يكي از قهرمانان كوهنوردي ايران، 38 ساله، مجرد و زيستشناس است. او كه از 30 سالگي كوهنوردي را آغاز كرده، اكنون پس از گذشت 3 ماه از فتح قلهي نانگاپاربات در فكر صعود به يكي ديگر از قلههاي هيماليا به نام ليلاپيك است. ليلا با هدف شكستن مرزهاي آنچه براي يك زن ممكن است، تا به حال دو غار از دشوارترين غارهاي دنيا را با موفقيت پيموده و صعود زمستاني دماوند را از 3 مسير مختلف به انجام رسانده است. ديوارهي علمكوه را صعود كرده و صعود يخچال درهي يخار كه از بزرگترين يخچالهاي ايران است را با موفقيت به پايان رسانده است. جالب اينجاست كه ليلا، اولين زني است كه غار پراو، ديوارهي علمكوه و درهي يخار را پيموده و همهي اينها به دليل سختي راه و فني بودن آنهاست. " از سال 79 در حد رفتن به توچال و پلنگچال بودم. دوستي به نام پروانه دنيوي در پلنگچال پيدا كردم كه عضو باشگاه دماوند بود و به من گفت وقتي ميتواني اينقدر خوب صعود كني، عضو اين باشگاه شو. من توانم خيلي خوب بود اما دانش نداشتم. عضو باشگاه شدم و از 79 تا 80 يك سري كوههاي اطراف تهران مثل برج و خولنو را صعود كردم اما اين صعودها فني نبود. در عيد سال 80، 5 قله از قله هاي كرمان را صعود كردم. با همان گروه، كلي از قله هاي آذربايجان مثل سهند و سبلان را صعود كردم. اما اينها همه در حد كوهنوردي بود و كوهنوردي فني نبود. سال 81 با بچههاي فني بيشتر آشنا شدم و كمكم گرايشم رفت به سمت كار فني. سنگنوردي، غارنوردي كه اول غارنورديهاي معمولي بود بعد شد فني. غارنوردي را از كاظم فريديان ياد گرفتم. بعد از صعودهاي بسياري كه باهم داشتيم، شديم هم طناب. ديوار علم كوه را با هم صعود كرديم و خيلي از ديوارههاي ايران، غار پرو و درهي يخار را باهم رفتيم." ----------------------------------------- به گزارش خبرگزاري فارس، ليلا اسفندياري كه اوايل تير ماه سال جاري به منظور صعود به قله 8 هزار و 35 متري كاشربورم 2 راهي پاكستان شده بود پس از يك ماه تلاش امروز جمعه بعد از ظهر موفق به صعود اين قله از رشتههاي كوههاي هيماليا شد. وي هنگام بازگشت از قله دچار حادثه شده و بر اثر سقوط جان باخت. ليلا اسفندياري در كارنامه ورزشي خود صعود به قله نانگابارپات از قلل 8 هزار متري هيمالايا و تلاش براي صعود به قله كيدو تا كمپ دوم را دارد. اسفندياري به عنوان كوهنورد مستقل قله كاشربورم دو را صعود كرد اما در بازگشت دچار حادثه شد. -------------------------------------------- بیانیه خانواده اسفندیاری در سوگ شادروان لیلا اسفندیاری خانواده شادروان لیلا اسفندیاری بیانیه ای را به شرح ذیل تقدیم باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند نمودند: خانواده لیلا اسفندیاری – 1/5/1390 ------------------------------------------- مریم آموسا / عصرروزدوشنبه چهارم مردادماه؛ باشگاه کوه نوردی دماوند غرق غم واندوه کسانی بود که آمده بودند درنخستین مراسم رسمی درگذشت «لیلا اسفندیاری» مطرح ترین کوه نورد زن ایرانی درسطح بین الملی شرکت کنند. ---------------------------------------------------------- دور از اين هياهو دلم کوير مي خواهد و تنهايي و سکوت و آغوش ِ سرد ِ شبي که آتشم را فرو نشاند نه ديوار نه در نه دستي که بيرونم کشد از دنيايم نه پايي که در نوردد مرزهايم نه قلبي که بشکند سکوتم نه ذهني که سنگينم کند از حرف نه روحي که آويزانم شود من باشم و تنهايي ِ ژرفي که نور ستارگان روشنش مي کند و آرامشي که قبل از هيچ طوفاني نيست
پی نوشت : امتحان فیزیک دارم و یه دنیا استرس ... از های و هوی کوچه و بازار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
شازده کوچولو چی می خوای برای فردای تو نیست یه اسب چوبی نداریم بهانه جنون نبود از گل سرخ و لاله نیست نشونه یه هاله نیست سکه شماری می کنیم عصرو بهاری می کنیم
دل نوشت : نمی دونم من زیادی انتظار دارم یا بقیه خیلی کوتاهی می کنن. شایدم درک کردن موقیت من خیلی سخته که دوستام نمی تونن بفهمنش. خیلی سخته از کسی که انتظارشو نداری بی محبتی و سردی ببینی. خیل سخته دوستات نفهمن که چرا عین .... صبح تا شب کار می کنی. خیلی سخته نفهمن 4 ساعت خواب در روز اونم واسه چند روز و هفته متمادی یعنی چی . خیلی سخته تیکه بشنوی. خیلی سخته نتونی درس بخونی. خیلی سخته امتحانتو گند بزنی. خیلی سخته بغض کنی شونه نداشته باشی بباری. خیلی سخته استاد تیکه بندازه بهت. خیلی سخته دوستایی که براشون همه کار میکنی، همه کار، تو رو یادشون بره . خیلی سخته وقتی از همکلاسی غریبه که اصلا این ترم این واخد رو برنداشته برات اس ام اس بیاد که تو بر دیدم ساعت امتحان تغییر کرده و تو زود زنگ بزنی به دوستات که بهشون بگی و اون وقت بفهمی همشون می دونستن ولی فراموشت کردن! خیلی سخته مثل من بشی ! خیلی سخته دوستات طردت کنن! پی نوشت 1 : ببخشید تلخ بودم. می خواستم ننویسم ولی داشتم منفجرمی شدم. هر چند این نوشتن تنها فایده اش شکستن بغضی بود که مجبورم نذارم بباره و حالا بدتر شده و داره خفه ام میکنه پی نوشت 2 : آنکه می گرید یک غم و آنکه می خندد هزار غم دارد. پی نوشت 3 : لیلی و اسبش خسته اند. شاید دیگه نتازم ! پی نوشت 4 : گفت: خدانگهدار! من گل خوبی نیستم یا آدما بی مسئولیت شدن ؟ پی نوشت 5 : این بارون لعنتی چرا بند نمیاد؟ چشمام می سوزه مي خورد بر بام خانه يادم آيد كربلا را دشت پر شور و نوا را گردش يك روز غمگين لرزش طفلان نالان زير تيغ و نيزه ها را * باز باران با صداي گريه هاي كودكانه از فراز گونه هاي زرد و عطشان با گهرهاي فراوان مي چكد از چشم طفلان پريشان پشت نخلستان نشسته رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي چشم در چشمان هم آرام و سنگين مي چكد آهسته از چشمان سقا بر لب اين رود پيچان * باز باران با ترانه آيد از چشمان مردي خسته جان هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب مرد محزون دست پر خون مي فشاند از گلوي نازك شش ماهه بر لب هاي خشك آسمان با چشم گريان * باز هم اينجا عطش آتش شراره جسمها افتاده بي سر پاره پاره مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان دستها آماده شلاق و سيلي چهره ها از بارش شلاقها گرديده نیلی دراين صحراي سوزان مي دود طفلي سه ساله پاي خسته دلشكسته روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان مي چكد از نوك سرخ نيزه ها بر خاك سوزان * قطره قطره مي چكد از چوب محمل خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل مي رود اين كاروان منزل به منزل مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران آري آري آري آري تا نگيرد شعله ها در دل زبانه تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي بر فراز خيمه برگونه ها بر مشك ساقي كاش مي باريد باران. اونقدر سرم شلوغه که وقت نمی کنم بیام و آپ کنم. فقط بدونین هنوز زنده ام ! فعلا خداحافظ
پی نوشت : راستی ۲۳ آذر تولدم بود ديشب ساعت 3 بود که خوابيدم. صبح 8.30 بيدار شدم و تند تند آماده شدم که برم سرکار. که رئيسم زنگ زد و گفت کجايين ؟ گفتم تو راهم دارم ميام. چه طور ؟ گفت کليدمو جا گذاشتم و موندم پشت در. زنگ زدم آژانس و سريع خودمو رسوندم. يه ساعتي موندم و رفتم سر کلاس. رياضي داشتم. وسطاي کلاس ديديم از توي کانال کولر که با کلاس بقلي مشترکه صداي خنده و شوخي مياد در حد بسيار شديد و رو اعصاب. هي تحمل کرديم که الان تموم ميشه . ديديم نخير. از رو نمی رن. رفتم بهشون تذکر دادم. ۱۰-۱۲ تا دختر و پسر جلف بودن. گفتن باشه . اما همچنان شلوغ می کردن. منم رفتم دفتر مدیریت و به نگهبانه گفتم . گفت الان میام . ۱ دقیقه بعد هیچ صدایی جز صدای استادمون نمی اومد امروز روز بدي نبود. نسبتاً شلوغ بود. امروز کلي پيام تبريک براي روز دانشجو زديم به در و ديوار و خودمونو براي فردا که روز بسيار شلوغي خواهد بود آماده کرديم. بعد از کار با فرنوش زديم بيرون. اون دوستش اومد دنبالش و رفتن. منم سر راه خونه به شادي زنگ زدم و گفتم شام چي داريم؟ گفت همبرگر و پنير داريم. نون بگير . منم نون باگت و قارچ و چيپس خريدم. جاتون خالي . 2 تا چيز برگر به شدددت خوشمزه درست کردم و خورديم ( مامان بابا ارتباط زياد خوبي با غذاهاي فست فودي ندارن . شام رژيمي داشتن ) بعد شام مامان گفت بريم خونه عزيز سياه هاي محرم اش رو بزنيم . هر سال مامان بزرگم که ما بهش مي گيم عزيز دهه اول رو روضه ميذاره. رفتيم و همه شو زديم. عزيز هم يکسر قربون صدقه مون مي رفت. بعدش برگشتم خونه و اومدم آپ کنم. الان هم اول بايد برم قفس همسترامو تميز کنم و بعدش ويروس بخونم و قبل خواب هم اگه شد و ايشالا وقت کردم يه دوش بگيرم. شبيه رابينسون کروزوئه شدم به خدا ! فعلا خداحافظ
دل نوشته : الهی ! از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟ و از بود تو همه عطاست و وفا ! ای به برّ پیدا و به کرم هویدا ! نادیده گیر کردِ رهی . و آن کن که از تو سزا صبح اونقدر خوابم می امد که به زور بیدار شدم. دلم میخواست بازم بخوابم. اصلا چشام باز نمیشد. به زور خوودمو جمع و جور کردم و صبحونه خوردم و بچه ها رو برداشتم و زدم بیرون ( توضیح نگارنده : من الان ۴ تا همستر دارم. ۳ تا ماده : نازی خانوم و آنی و ممل و یه نر : آقا تامی . یه ماه پیش بچه های تامی و آنی به دنیا اودن. ۶ تا نینی ناز. همه از قبل پیش فروش شده بودن. مونده بود ۲تاشون که اونا رو هم امروز به صاحبشون دادم و کل بچه ها مو فرستادم خونه بخت ) باز هم با یه کم تاخیر رسیدم سر کلاس. تا رسیدم تو استاد گفت قفس آوردی ؟ پرنده است؟ گفتم نه استاد. همستره. گفت واااای. ایش ! حالا خوبه کارشناسی ارشده میکروبه ها ! جالب بود برام . از اونجایی که استاد گرامی حامله هم هستن، گفتم الان میترسه، بچه اش سقط میشه میندازن گردن من بیچاره. گفتم استاد اگه میترسین بببرمشون بیرون. گفت نه بدم میاد. نمی ترسم که. یه نیم ساعت مونده به پایان کلاس چشام شروع کرد به سنگین شدم. همچین چرت میزدم که بیا و ببین. هر بار هم هی استاد حرص میخورد هیچی نمی گفت. بعد کلاس بچه ها منتظر موندن استاد بره تا نی نی هامو ببینن. کلی قربون صدقه شون رفتن و ازشون عکس گرفتن. دم نگهبانی هم تا آقای نگهبانمون منو دید نیشش باز شد. آخه گفته بود برای پسرم یه همستر بیار. کلی خوشحال شد و قرار شد بعد از کارم براش ببرمش. رفتم سرکار . یه کمی شلوغ بود. خیلی گشنه ام بود. به فرنوش گفتم برم نون بخرم ؟ گفت آره ( کوچه رو به رویی مون یه نونوایی سنگکه که نوناش خیلی خوشمزه است ) رفتم یه نون سنگک توپ و پنیر و گردو خریدم و برگشتم. صبحونه رو ساعت 12 خوردیم . 1.30 رفتم سلف ناهار گرفتم که یه دختر که فکر کنم مشکل بینایی داشت ( خدای نکرده فکر نکنین کور بودا ! ) منو به این گندگی با 3 تا غذا دستم ندید و بهم تنه زد و ناهار نازنینم پخش زمین شد. فقط یه دونه اش باز نشد و دو تای دیگه ریخت و حروم شد. رفتم ژتون آزاد روز بگیرم. گفت تموم شده. رفتم به آشپزه گفتم. اونم لطف کرد و یه غذای دیگه رو حسابی پر کرد و بهم داد. بعد ناهار فریده رفت کتابخونه ( چون صبح جای من اومده بود و من باید عصر جای اون می موندم ) تا غروب اتفاق خاصی نیافتاد و فقط مخ من ترکید از بس موضوع های مختلف برای سرچ داشتیم و مقاله پیدا کردم. یعد از کارم رفتم نگهبانی دانشگاه و همستر رو تحویل دادم. فکر کنم آقاهه بیشتر برای دل خودش همستر گرفت و بچه اش بهونه بود. چون داشت واسه همستره بال بال می زد. بعدش رفتم کتابخونه. البته قبلش همسترا رو تو یه مغازه گذاشتم و گفتم یه ساعت میشه اینا این جا بمونن. آخه نمی شد ببرمشون کتابخونه که. یه ساعتی ویروس خوندم و بعدش سر راه همستر آخر رو هم به دوستم دادم و برگشتم خونه. شام رو همراه با خوش نشین ها خوردیم ( البته آخرشو رسیدم ) بعد شام هم اومدم بالا که آپ کنم و بعدش با شادی بشیینیم پروژه هاشو آماده کنیم. نمی دونم امشب کی میشه بخوابم. اما از همین الان دارم از خواب کور می شم. فعلا خداحافظ صبح براي نماز که بيدار شدم ديدم آتنا هم بيداره و داداش و زن داداشم داشتن نماز مي خوندن. بعد نماز گفتم يه چرت بزنم و بعد راه بيافتم. دوباره دراز کشيدم و آتنا هم کنارم بود . با اين تفاوت که حالا بيدار بود و کنجکاوانه نگام ميکرد. منم موهاشو ناز ميکردم و براش شکلک در مي آوردم. اونم ميخنديد و دندوناي شيري شو نشونم ميداد. دلم ميخواست گوشي مو بر ميداشتم و ازش يه عکس ناز مي گرفتم ، اما ميدونستم به محض ديدن گوشي ديگه طبيعي نمي خنده. واسه اين که بدونين دخملکم چه شکليه براتون ميگم که يه دختر کوچولوي ناز، پوستش سفيده ، موهاش طلايي و فر داره، هر چي شونه ميکني باز مي پره بالا . مژه هاش هم فر دار و برگشته است. باز هم با صورت آتنا خوابم برد و با صداي مژگان بيدار شدم که ميگفت ديرت شده ها ، بدو! ساعت 8 بود. بدو بدو اومدم خونه ( اخه خونه ما و داداشم اينا خيلي نزديک به همه ) وسايلم رو ريختم تو کوله ام و زدم بيرون. با 15 دقيقه تاخير رسيدم. گفتم خدا کنه امروز از اون شنبه خلوتا باشه که بشه زود تر بزنم بيرون و برم کتابخونه . اما زهي خيال باطل. بدجور شلوووووووووغ بود. فقط فرض کنيد من 4 تا باکس 500 تايي برگه A4 گذاشتم تو دستگاه ها و کپي زدم! اين فقط کپي ها بود ها. نمونه سوال و سرچ و مقاله ها بماند. ساعت از 2 گذشت و من نشد بيام بيرون . گفتم اشکال نداره همون 4 خودم هم برم خوبه . 5 دقيقه مونده به 4 رئيسم سيستمي که مشکل داشت و براي سرويس برده بود رو آورد و گفت برنامه هاي اينو نصب کن ! منو ميبيني ميخواستم بزنم زير گريه. مگه يه دونه و 2 تا برنامه است. کلي طول ميکشه. شونصد تا پرينتر و اسکنر و ... بايد نصب شه. به اين نتيجه رسيدم که جداً به من نيومده درس بخونم. در همان حالي که داشتم غرغر مي کردم و کارم رو انجام مي دادم اون يکي همکار آقامون اومد و گفت چيه ؟ منم گفتم ميخوام برم اما نميشه ديگه! گفت بايد ميگفتي نه و از اين مدليا. منم گفتم بابا نميشد. اونم رفت بيرون. باز هم داشتم غر ميزدم که نمي دونم چي شد اومد گفت جمع کنين برين ! ساعت 5 بود و فريده تا 6 بايد مي موند. گفتيم جفتمون ؟! گفت آره ! ما هم از خدا خواسته زديم بيرون و دوتايي رفتيم کتاب خونه. رفتم فرهنگ تخصصي هاي زيست رو که بار قبل پيدا کرده بودم با کلي ناله و ننه من قريبم بازي گرفتم ( آخه ميگفتن اينا رفرنس و فقط صبحا ميشه استفاده کني ! ) نشستم سر ترجمه ميکروبولوژي محيطي ام . يه کم که نوشتم خوابم برد !نيم ساعتي شد که حسابي خوابيدم و دوباره مشغول شدم تا 8 . سر راه هم دي وي دي برنامه هاي سون ام رو که دست دوستم بود ازش گرفتم. بعد شام خوشمزه که جوجه بود و محصول مشترک مامان و بابام بود ، با شادي اومدم بالا و مشغول راه انداختن سيستم خودم شدم که وينش تازه است و خامه. تا الانم که خدمت شمام تقريبا تموم شده ولي يه کم مونده. از اون جايي که صبح ساعت 8 کلاس دارم بهتره برم بخوابم که فردا سر کلاس چرت نزنم باعث تغيير مکرر اندازه حدقه چشم استاد محترم نشم ! فعلا خداحافظ دوباره سلام تا اونجا گفتم که رفتم خونه داداشم. رفتيم سراغ کامپيوترش که به نظر مي رسيد حسابي پوکيده. خيلي از برنامه هاي مورد نيازشم نصب نبود. چند ساعتي قبل شام رو به مرتب کردن سيستمش گذروندم. بعدشم رفتم سراغ کامپيوتر برادر زاده ام که 6.5 سالشه و باباش تازه براش خريده که ديگه موقع بازي نزنه سيستمو نپکونه ! براش چند تا بازي نصب کردم و قول دادم براش بازي ببرم. بعد شام هم به آموزش ساخت ايميل و ميل فرستادن و دريافت و ... و به طور کلي آموزش اينترنت و دانلودگذشت. حدود ساعتاي 1-2 بود که من اومدم پييش بچه ها و مامانشون خوابيدم و داداشم همون جا تو اتاق خودشون بود و به کاراش رسيد و نفهميدم کي خوابيد. اينم بگم که ابوالفضل ( برادر زاده ام – 6.5 ساله ) و آتنا ( دخملک 2 ساله ) جوري خوابيده بودن که روي تشک من بودن. بغلشون کردم و يه کم گذاشتم کنار تر و دراز کشيدم کنارشون. تا زماني که خوابم ببره داشتم با موهاي عزيزاي دلم بازي ميکردم و نازشون مي کردم و از آرامش و پاکي اين فرشته ها لذت مي بردم. وقتي آتنا رو تکون دادم غلت زد سمت من و به هواي اين که من مامانشم بغلم کرد. يه لحظه حس خوب مادر بودن بهم دست داد. خيلي حس خوبي بود. خيلي . حس اين که واسه يه موجود کوچولو تکيه گاه امني که به تو پناه ميبره. من عاشق بچه هايي هستم که آدم رو سفت بغل مي کنن با سر ميذارن رو شونه آدم و ولو مي شن تو بغلت .... فعلا خداحافظ بعد آزمایشگاه قرار بود با بچه ها بریم مراسم چهلم اتنا ( همکلاسیمون که نارسایی قلبی داشت و باید پیوند میشد. اما توی لیست انتظار موند و بهش قلب نرسید و ... خدا بیامرزتش ) که بچه ها همه بدقولی کردن و فقط هدی موند که با هم بریم ( سر مراسم هفتمش هم پوستم کنده شد تا بچه ها رو هماهنگ کنم و بریم. با کلی دردسر ۱۰ نفر شدیم ) با هدی رفتیم. مامانش خیلی خوشحال شد که رفتیم. منم عذر خواهی کردم که بقیه نیومدن و یه بهونه ای سر هم کردم. یه نیم ساعتی نشستیم و اومدیم خونه. رسیدم خونه خیلی گشنه ام بود. رفتم ۲ لیوان شیر با یه تیکه کیک خوردم و اومدم بالا که آپ کنم. الان هم باید برم خونه داداشم یه کم سیستمش ترکیده، براش درستش کنم و بیام. اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر و گوشش کور و دست و پا چلاق باشه ، زود بر گردم و امشب لااقل پاکنویس جزوه های ویروس ام رو تموم کنم که چهارشنبه امتحان میان ترمشه فعلا خداحافظ
ای ستیغ استوار قله ها,وه چه شد لیلای ما؟
از شمیم سرخ لاله های خون چکان قله ها
بازبرسید:کو نشان از یارما؟وه چه شد شهلای ما؟

گسترش مرزهای محدود توانایی، مقابله با محرومیت های قراردادی و اثبات شایستگی های زنان، آرمانهایی بودند که لیلا پرداختن به آنها را در کوهنوردی یافته بود و چه خوش درخشید و توانمند بود در مجال کوتاهی که برای زیستن داشت.
او تمامی فرصت ها و اندوخته ی زندگی اش را صرف کوهنوردی کرد و سرانجام در جایی آرام گرفت که آرزویش را داشت.
ما خانواده اسفندیاری با دلی آکنده از اندوه، به تصمیم لیلا در انتخابش احترام می گذاریم و بر اساس خواسته ی خودش، پیکر پاکش را در همان نقطه ای که هست به کوههای بلند، پاک و پر برف گاشربروم می سپاریم. جایی که تا ابد چشم انداز زیبای کوهستان قراقروم را برای او به منظر خواهد داشت.
سخت زیست و زیبا رفت.
تندیس لیلا اسفندیاری درقطعه نام آوران نصب می شود
درگوشه گوشه های باشگاه دماوند تصاویر لیلا اسفندیاری بردیوار نقش بسته بود و شمع هایی هم برای یادبودش روشن کرده بودند.
«لیلا اسفندیاری»، فاتح قله نانگاه پاربات بود صعودی که ازسوی فدراسیون کوه نوردی ایران به دلیل مشکلاتی که با باشگاه دماوند داشت هرگز پذیرفته نشد، اما پس از مرگش همه رسانه های داخلی از او به عنوان فاتح قله نانگاه پاربات یاد کردند.
فدراسیون کوه نوردی ایران نیزدر پیامی به مناسبت مرگ او منتشر کرد؛ درگذشت او را به جامعه کوه نوردی ایران تسلیت گفت.
بنا به وصیت لیلا اسفندیاری خانواده او تصمیم گرفتند که پیکر او در محل سقوط اش در دل کوه «کی دو» حفظ شود.
به گفته شایان پورمدیر باشگاه دماوند درگفت وگو با خبرآنلاین؛ در ماه آینده بزرگداشتی در خور لیلا اسفندیاری از سوی باشگاه دماوند برگزار خواهد شد و به همین مناسبت تندیس او ساخته خواهد شد تا با همکاری شورای شهرتهران در قطعه نام آوران تهران برای حفظ خاطره این قهرمان ملی نصب شود.
وی همچنین از رایزنی های باشگاه دماوند با شورای شهر تهران برای نام گذاری میدانی به نام لیلا اسفندیاری به عنوان تنها زن مسلمان فاتح دو قله مهم هشت هزارمتری دنیا خبر داد.

روی زمین جای تو نیست
اینجا امیدی به سحر
آفتاب غروبی نداریم
روزهای خوبی نداریم
واسه سفر به ناکجا
شازده کوچولو اون بالا
غم و آب و نون نبود
خونه بدوشی شب و روز
یه وقت مثه ماها نشی
خسته ،کلافه ،نیمه جون
تو حسرت یه تیکه ابر
دیدن یه رنگین کمون
اینجا دیگه نشونه ای
کنار ماه دودیمون
تو شبا جای ستاره
با گل های پلاستیکی
کی گفته اینجا بمونی؟
پاشو برو به آسمون
همون جا پیش گل سرخ
تو خونه خودت بمون
روباه گفت: خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.
ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گلتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلمم.
باز باران با ترانه
گرم و خونين
باز باران
شش ماهه طفلي
رو به پايان
باز باران
پر زناله
باز باران باز باران
باز سنگ و باز باران
علي اصغر كوهكن
لیلی
لیلی
لیلی
لیلی
لیلی
لیلی
| Design By : shotSkin.com |

